تبليغاتX
اشک تنهایی
اشک تنهایی
این وبلاگ واسه دلهای تنهاهست
آدمک

 

آدمك آخر دنياست بخند
آدمك مرگ همينجاست بخند


آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد


دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخنــــد


فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد


صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست  بخنــــد


راسـتي آن چـه بـه يـادت داديـم
پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد


آدمك نغمه آغاز نخوان  !!
به خدا آخر دنياست بخنــــد . . .

 

 

|+|
نگارش شده توسط شقایق در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:16
یا حسین(ع)

ای شه که شدی کشته ی تیغ جفا                    یا حسین یا حسین

ای که توایی سرور اهل وفا                         یا حسین یا حسین

ای که شده اهل زمین و زمان                       شیعیان در جهان

از غم تو غرقه ی بحر عزا                         یا حسین یا حسین

کربلا از غم تو محشر است                         وان تن تو بی سراست

ای به فدای تو همه جان ما                          یا حسین یا حسین

زینب مضطر چه کند بی حسین                    گر نکند شوروشین

بهر یتیمان تو دارد نوا                               یا حسین یا حسین

از غم عباس شده نوحه گر                          یکسره جن و بشر

وای ز دست ستم اشقیا                               یا حسین یا حسین

قد جوانان شده زین غم دو تا                        یا حسین یا حسین

 

 

 

 

|+|
نگارش شده توسط شقایق در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 0:12
عشق

 

 

از بهار پرسیدم ،عشق یعنی چه؟

گفت: تازه شکفته ام ،هنوز نمی دانم

از تابستان پرسیدم ،عشق یعنی چه؟

گفت: فعلا در گرمای وجودش غرقم ، نمیدانم

از پاییز پرسیدم ،عشق یعنی چه ؟

گفت: در هزار رنگ آن باخته ام ، نمیدانم

ازمستان پرسیدم، عشق یعنی چه؟

گفت: سرد است و بی رنگ

از پدر پرسیدم، عشق یعنی چه؟

گفت: یعنی تو

از مادر پرسیدم، عشق یعنی چه؟

گفت: یعنی هر که در این خانه است.

از خواهر پرسیدم ،عشق یعنی چه؟

گفت: هنوز به آن نرسیده ام

از ماه پرسیدم ،عشق یعنی چه ؟ 

  شرمگین و خجل خود را در آغوش آسمان پیدا کرد

شبی دیگر از ماه پرسیدم ،عشق یعنی چه ؟

ماه با چهره ای باز و خندان گفت : یعنی مهتاب

از خود عشق پرسیدم ،عشق آخر یعنی چه؟

با تبسمی گفت: یعنی مهر بی پایان به خالق هستی . 

 

 

این روزها برام غریبه شده. اصلا همه برام غریبه شدن. نمیدونم چطوری خودمو شاد نشون بدم .البته شادی تو دلم جایی نداره. دیگه نمی خوام چیزی بگم، فقط اینو بدونین که از خدا می خوام  که هیچوقت مشکلی که من دارم سراغ شما نیاد ، همین...( التماس دعا)

 

 

|+|
نگارش شده توسط شقایق در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 0:4
دنیای بی وفا

 

 

مدتی بود که دیگه دور وبلاگمو خط کشیده بودم اما بازم احساس کردم

که باید با کسی دردو دل کنم این شد که بازم اومدم…

این روزا، روزای غریبی است، روزایی که دیگه رنگ و بوی سابق

رو نداره. البته من خدا رو شکر میکنم، اما بین خودمون باشه که،

خسته شده ام دیگه حوصله هیچ کس و هیچ چیزو ندارم …

فقط یه کار از من و شما بر می یاد و اون اینه که دعا کنیم واسه من ،

واسه او، واسه هزاران هزار دخترو پسر، مثل من ، واسه این که از

بلا تکلیفی بیرون بیان و خدا یه هدف خوب رو براشون قرار بده

تا بتونن خودشونو تو این دنیای بی وفا نجات بدن

پس همگی دست بر اریم و از خدا بخواهیم هیچوقت ما را تنها

مگذار و ما را در یاب.( آمین)

 

 

 

 

در تیره راهی خالی و بی عبور

سردر باد سرد فرو برده ام

هوا از بوی تند کولیتاس آکنده است

پیش چشمانم در دوردست

سوسوی نور ی پیداست

سرم سنگین و چشمانم کم سو می شود

باید شب جایی بمانم

زن آنجا در آستانه است

صدای زنگ ورود به گوشم می نشیند

اندیشه می کنم که

این می تواند بهشت یا دوزخ باشد

زن شمعی می افروزد

و راه را نشانم می دهد

در راهرو صداهایی می آید

به گمانم می گویند

«خوش آمدید به هتل کالیفرنیا»

چه جای قشنگی

چه جای قشنگی

چه دیدار دل پذیری

هتل کالیفرنیا اتاق زیاد دارد

(بخشی از یک رمان)

 

 

 

 

|+|
نگارش شده توسط شقایق در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 22:24
سلام سلام من اومدم
سلام امیدوارم حال همه شما خوب باشه

شرمنده حضور گرمتون

من از هینجا از تمامی کسانی که برام نظر دادن کمال تشکر را دارم

راستش به یه سری دلایل که امیدوارم هیچکوم از شما گرفتاش نشین نتونستم این مدت بیام

خب اشکالی نداره حالا اومدم گرچه از این به بعد هم کمتر خواهم اومد

از شما وبلاگ  پا برهنه هم معذرت می خوام

برام دعا کنید

خداحافظ....

|+|
نگارش شده توسط شقایق در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 14:10
باران

 

به آسمان ابری نظاره کردم. ابر هایی به رنگ خاکستری ملایم...آسمان ابری گهگداری از میان ابرها خود نمایی می کرد. ابرها در حرکت بودند ولی نمی دانم به چه امید در حرکتند.فقط این را می دانم که آنها می خواهند دور هم جمع شوند، تا بتوانند همگی عقده های درونشان را بر سر این مردمان خالی کنند، اما این مردم از اشک ریختن ابرها خرسندند ...خوشا به حال این ابر ها .اما پایین تر که بیایید و بر روی زمین بنگرید، نا ملایمات بیداد می کند و من در همین زمان دختران و پسران جوانی را می بینم که سر بر گریبان خود فرو برده اند و اشکهای درونشان را در درون چشمهایشان مخفی کرده اند و آنها نمی توانند مانند ابر ها راحت خود را خالی کنند تا سبک شوند . این جوانان غم هایی را که کسی نمی تواند نا بودشان کند، در درون خویش حبس کرده اند و اجازه آزادی را نمی توانند برایشان صادر کنند ... خداوندا دیگر به میل خودم نفس نمی کشم. دیگر به میل خودم زندگی نمی کنم. و خود خوب می دانی انجام دادن کاری که مجبور به آن باشی، چقدر دشوار است. به آینده ایی می نگرم که برایم نا معلوم است. شاید با تلنگری از سوی تو بتوانم از این بلا تکلیفی بیرون بیایم ...به کجای دنیا دل خوش کنم، به زیبایی که وجود ندارد، به انسان هایی که فقط خودشان را می بینند، به کشوری که فقط تعداد اندکی می توانند درآن زندگی کنند، به مردمانی که صورت را به جای سیرت می بینند ...دیگر برایم مقدور نیست تا بتوانم گره های کور درونم را باز کنم، اما..... اما می نشینم ، برای امید، برای امیدی که امیدوارم زودتر بیاید، تا روز های خوش زندگی ام را برای اولین بار ببینم، تا لا اقل رنگش را بتوانم تشخیص دهم. بتوانم از سیاهی بیرون بیایم و سپیدی را جایگزین کنم و شعله های امید واری را در درونم ببینم ....پس به امید ان روز (البته با کمک تو ای خدا)

 

 

 

به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته

 

 شروع ایام فاطمیه رو به همه دوستانم تسلیت عرض می کنم

امیدوارم خانم فاطمه زهرا(س) کمک همه ما بکنه

 

             

 

|+|
نگارش شده توسط شقایق در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 14:36
بخونید تا بدونیدکه.....
 

حتما خوانده شود ، بعد نظر داده شود.

 

با عرض سلام خدمت شما عزیزان

می دونم که خیلی وقت هست که آپ نکردم.البته به نظر من باید آپ

 رو دیر کرد تا همه بتونن بیان و نظر بدن. اما با توجه به نظریات  شما

 عزیزان به خصوص فرناز عزیز اومدم ، اما این دفعه حوصله شعر

 نوشتن ندارم ،حتی اینا رو هم که نوشتم از روی بی حوصله ایی

 بوده ،و فقط به خاطر شما عزیزان اومدم

راستش این چند روزه، گیر امتحان استخدامی بودم.

 آخه آموزش و پرورش می خواست نیرو بگیره و بعد از

 چقدر وقت با لا خره رشته ما هم می خواستن...

اما چه سود، امتحانش که خیلی سخت گرفته بودن ...

من نمی دونم، برن این سوالها رو از روانشناس ها یا دبیرها بپرسن، ببینن خداییش اونها بلدن...

مدیر مدرسه، همه مدرکی داره، بجز مدرک کار مدیریت . نمی دونم این چه دولتی هست..

دختر خانما و آقا پسرای گل، وقت خودشونو صرف یادگیری یک رشته می کنند

آخرش هم.........

خدا آخر و عاقبت همه ما رو ختم به خیر کنه

به هر حال من یکی الان در دوران نفرت بر انگیز بی کاری به سر میبرم

فعلا امید به این آزمون پیمانی داشتیم که اونم فکر نکنم قبول بشم

واسم دعا کنید چون واقعا از نظر روحی به یه سر گرمی نیاز دارم

اما خدایش یه چیزی خوب تو جامعه ای ما جا افتاده

اونم پارتی بازی...

اونم سهمیه های جور وا جور

خانواده شهید،ایثار گر،جانبازو.......

بابا، با این اوضاع، من و امثال من کی بریم سر کار...

من نمی دونم خونواده شهدا تا کی باید سهمیه داشته باشن...

بابا کم کم داریم به نوه و نتیجه ی اونا هم می رسیم...

خب مگه ما چه گناهی کردیم...

البته شهید ها کمک زیادی کردن...

دستشون درد نکنه...

اما بسه به خدا بسه...

دارن اجر اونا رو هم ضایع میکنن...

شرمنده تمام خونواده شهدا...

آخه ما فارغ التحصیلا، خیلی از این امر ضربه خوردیم...

بگذریم...

برم،برم تا به درد خودم بسوزم ...

اگه دیر دیر آپ میکنم شرمنده...

ولی به خدا دیگه حوصله هیچی ندارم...

خسته ام............

 

 

|+|
نگارش شده توسط شقایق در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:42
حریر خیال

 

این دفعه رو واقعا نمی دونم چی بنویسم ...

 

خب واسه اینکه فضا یه کم عوض بشه ،

یه شعر قشنگ می گذارم

یه شعر از یه شاعری که خیلی ها رو درک می کنه

شعری از مهدی سهیلی......

 

 

 

 

 

حریر خیال!

 

 

ای همه پاک تر ز شبنم و گل!

آن دل گرم و مهربان تو کو؟

نه به ابری،نه آسمان،نه زمین

رفتی از دست من،نشان تو کو؟

ای پرستو!سفر بس است ،بیا!

آشیان،خالی و دلم تنگ است

از دل بی قرارو خسته ی من-

تا صبوری،هزار فرسنگ است

رفتی وآرزوی گمشده را

در امید محا ل،می پیچم

بی تو،شب های نا امیدی را

در هوای وصال می پیچم

به امید لبان گل رنگت-

بوسه های به لب نیامده را-

در "حریر خیال"می پیچم!

|+|
نگارش شده توسط شقایق در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:54

این روزا خیلی خسته ام.......

از این خونه.........

از این شهر..........

از این کشور........

از این دنیا..........

از همه مهمتر از خودم خسته ام

نمی خوام نا امید باشم........

ولی اگه اینجوری پیش برم.......

نمی دونم....

شاید شما هم.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خودمم نمی دونم چه دارم میگم...

فقط اینو می دونم که دیگه تحمل این دنیا برام خیلی سخته

کاش خدا یه زیر چشمی هم به ما نگاه می کرد

از نگاه مردم متنفرم.......

متنفر....

ولی دوست دارم امیدوار باشم اما.................

یاد این شعر افتادم که:

 

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

 

 

تو روز گار بی کسی یه عمره که در به درم

 

|+|
نگارش شده توسط شقایق در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:18
ستاره پنهان

نمیدونم چرا هرچی دستامو بلند می کنم نمی تونم ستاره ها رو بچینم .

می دونم که هرکسی یه ستاره داره که، بادست خودش اونو از آسمون چیده .منم دوست

دارم یه ستاره ی نورانی بچینم، اما هرچه تلاش کردمبی فایده بود شاید در میان

 شما ها کسانی باشن که ستاره دارن و شاید هم کسانی مثل من باشن که هنوز نتونستن

ستاره ای به دست بیارن ....

 

شب های بس دراز-

با دیدگان مات-

بر مرکب خیال،نشستم امیدوار

دنبال یک ستاره،فضا را شکافتم

میخواستم ستاره امید خویش را-

اما نیافتم

اما نیافتم

اما نیافتم

...

(شعر از مهدی سهیلی)

 

 

این مقدمه رو چیدم تا یه سوال ازتون بپرسم. شاید واسه خیلی از شما این سوال پیش

اومده باشه ولی نتونستین مثل من جوابشو پیدا کنید ولی به هر حال سوال مورد نظرم اینه:

چرا خیلی از مردم عقلشون به چشماشونه؟؟؟؟؟؟

این سوال در هر زمینه ایی مصداق داره. در زمینه تحصیل ،اموال،عشق ومیان دخترو پسر،مرد و زن و...

عزیزانم منتظر جواب ها و نظرات قشنگتان هستم(با تشکر)

 

 

 

 

|+|
نگارش شده توسط شقایق در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:29